نسیم زیبای هوا بدن خیسش را در خود غرق کرده بود، از خنکی هوا در خودش مست شده بود. صدای شادی او را به خودم آورد، چشمانش را به آرامی باز کرد، پرده همچنان در هوا غوطه ور بود. شادی فریاد کشید:
- ال، خونه ای؟
شادی از دیشب که برای بدرقه کردن مادرش با هم بیرون رفته بودند تا الان خانه نیامده بود، هواپیمایش قرار بود ساعت پنج صبح بلند شود. ال از رفتن مادر شادی خیلی خوشحال شده بود، نه به خاطر این که کینه ای از او داشته باشد فقط بخاطر این که توی این چند وقتی که اون این جا بود، شبی بیشتر از سه یا چهار ساعت نتوانسته بود بخوابد، هر شب تا ساعت های سه-چهار صبح سر و صدایشان به راه بود. خانواده شادی عادت داشتند هر شب معمولا تا دم دم های صبح بیدار باشند و بعد به رختخواب بروند. شادی مدتی بود که این عادتش را فراموش کرده بود ولی از وقتی مادرش پیشش آمده بود، دوباره آن قدر صحبت می کردند که حوصله ال سر می رفت، تازه شب زنده داری ها یک طرف سر کوفت هایی که مادر شادی به ال می زد به طرف دیگر.
حال و حوصله ی جواب دادن به این سوال احمقانه را نداشت، مطمئن بود که می داند که او خانه است. ال به ندرت خانه را ترک می کرد. چشمانش را دوباره بست و سعی کرد هیچ صدایی را نشنود، به خصوص سر و صداهایی که شادی در آشپزخانه مشغول پختن آن ها بود.
سر و صدا به همراه باد قطع شد، ال سریع شصتش خبر دار شد که چه اتفاقی افتاده است. به آرامی از جایش بلند شد، تخت نفسش را به آرامی بیرون داد، به سمت پنجره رفت، پرده را در گوشه ای جمع کرد و بست. شادی پا برهنه روی ماسه ها مشغول راه رفتن بود. ال از پله ها پایین آمد. درب شیشه ای پایین را شادی بسته بود بخاطر همین بود که گردش باد قطع شده بود. به آرامی و بدون سر و صدا لای درب را باز کرد و بیرون رفت و درب را پشت خودش بست. دستش را دراز کرد تا دمپایی هایش را بردارد اما خیلی زود پشیمان شد و دستش را کشید. بالکنی چوبی به خاطر رطوبت کمی خیس بود، پاچه ی شلوارش را کمی تا زد و به آرامی شروع به حرکت کرد شادی چند ده متر جلوتر، جایی که امواج اقیانوس به آرامی پاهایش را نوازش می کرد ایستاده بود، انگار که داشت گریه می کرد یا حداقل ال این طور احساس می کرد. این کار هر دفعه اش بود وقتی مادرش می رفت او هم افسرده می شد و این طوری سعی می کرد خودش را خالی کند. آرام به او نزدیک شد باد در موهایش می پیچید، عطر شامپوی هلویی که به سرش زده بود دماغ ال را پر کرده بود، دیگر عادت کرده بود که عطر شامپویش را از لای موهای شادی استنشاق کند. درست پشت سرش ایستاده بود، موهایش به صورت ال برخورد می کرد و او اصلا متوجه ال نبود.
ال دوست داشت که شادی را درون آب پرت کند تا تلافی دفعه پیش که شادی این کار با او کرده بود را دربیاورد، ولی می دانست این کار او اصلا در این موقعیت کار انسانی نیست. دستانش را از کنار بدنش بالا آورد و به سرعت دور بدن شادی قلاب کرد. شادی با بی حوصلگی گفت:
- ال، ول کن، حال و حوصله ندارم. میخوام تنها باشم.
بعد با فشار دست هایش، قلاب دست های ال را باز کرد و چند قدمی به کنار رفت و از ال دور شد و دوباره رو به دریا ایستاد و به دور دست ها خیره ماند.
ال هم که حال و حوصله نصیحت کردنش را نداشت، چند قدمی را عقب عقب برداشت و سپس برگشت و به سمت خانه حرکت کرد، از پله ها بالا رفت، بالای پله ها روی بالکنی کمی پشت نرده ها ایستاد و نگاهش کرد، بعد کمی عقبی رفت و خودش را روی صندلی چوبی آفتابگیری که روی بالکنی به حال خودش رها شده بود ولو کرد. چند لحظه ای به دریا خیره شد و تازه یادش آمد که خودش هم امروز دلش خیلی گرفته بود.
نظرات ()آرام از پله ها بالا می رفت هوا خیلی گرم بود، وارد اتاق شد و بی اختیار روی تخت افتاد، خیسی لباسش را در تمام بدنش احساس می کرد. برق چند ساعتی بود که رفته بود و هوای داخل خانه حتی با وجود باز کردن درب و پنجره ها هنوز دم داشت، گرمای هوا بدنش را کرخت و بی حال کرده بود، چشمانش آرام آرام سنگین می شدند و چند لحظه بعد احساس کرد که یک خاطره آزار دهنده مربوط به سال ها قبل تمام ذهنش را اشغال کرده است.
داخل اتوبوس نشسته بودند، ال تک روی یک صندلی دوتایی که دوست دیگرش در کنارش بود، نشسته بود. دوستش داشت با دوست و همسایه او که از دوستان دوران تحصیل هم بودند صحبت می کرد، گهگاهی چیزی می گفتند و می خندیدند، ال کنجکاو بود تا بداند این چیزها چه معنایی دارند اما دوست نداشت خودش را وارد خلوتشان کند نمی خواست فضولی بکند، با خودش گفت اگر تمایلی داشته باشند تا او هم آن ها را همراهی کند حتما او را هم وارد جمعشان می کردند. هوا خیلی گرم بود، هوای داخل اتوبوس دم کرده بود، زنی که داشت پیاده می شد معترضانه رو به راننده گفت:
- ١٧۵ تومان پول می گیرید پس کولرتون کو؟
راننده هم که داشت پول از دست زن رو هوا می قاپید غرولند کنان گفت:
- مگه این پول، پول کولره!
بعد پایش را بدون هیچ معطلی گذاشت روی گاز و سریع دور شد. چند دقیقه بعد نوبت آن ها شده بود که پیاده شوند، سریع خودش را به راننده رساند و ٧۰۰ تومان که متشکل شده بود از یک ۵۰۰ تومانی و یک ۲۰۰ تومانی که شاید کمی کهنه به نظر می رسید ولی هنوز سر پا بود به راننده داد.
- سه نفر.
راننده یک نگاهی به پول ها انداخت و با منت از اینکه ۲۵ تومان از کرایه را به او بخشیده است ۲۰۰ تومانی اش را به او برگرداند، او هم بی تفاوت از اتوبوس پایین پرید و شروع کرد به راه رفتن، صدای دوستانش را از پشت سر می شنید که مشغول صحبت کردن بودند ولی فقط صدا بود با اینکه شاید فقط در فاصله چند متری هم بودند ولی او چیز خاصی را به طور واضح نمی شنید، وقتی روی پله برقی های به سمت پایین ایستاد، چشمانش را بست و گذاشت پله ها با همان سرعت آرامشان او را تا پایین بیاورند، وقتی به پایین پله ها رسید متوجه گم شدن صدای دوستانش شد، برگشت و به پشت سرش یک نگاهی انداخت ولی آن ها آنجا نبودند، تقریبا مطمئن بود که قبل از اینکه روی پله ها بایستد صدایشان را به وضوح می شنید. چند لحظه ای صبر کرد تا آن ها بیایند ولی هر چه این ور و آن ور کرد دید از آن ها خبری نمی شود، بی حوصله و برای فرار از آفتابی که انگار هر لحظه توجهش به او بیشتر می شد به طرف دکه روزنامه فروشی آن طرف خیابان حرکت کرد، آن ها همیشه وقتی به اینجا می رسیدند چند دقیقه ای را کنار این دکه وقت می گذاراندند. ۶-۵ دقیقه خود را با خواندن تیتر های تکراری روزنامه ها مشغول کرد، چند باری نگاهی به پشت سرش انداخت ولی خبری از آن ها نبود، آفتاب با آن رنگ آزار دهنده ی زردش دیگر امانش را بریده بود. جاده ی سر بالایی به سمت خانه را نشانه رفت، اینجا معمولا جایی بود که از دوست دوران تحصیل همسایه جدا می شدند، در همان ابتدا کنار دیوار سایه کمرنگی ایجاد شده بود خودش را داخل آن جا داد و به دالان خروجی پل عابر پیاده زل زد تا شاید خروج آن ها را ببیند ولی خبری از آن ها نبود. سرش داشت از داخل جیغ می کشید، حال و حوصله حتی یک لحظه دیگر ایستادن را نداشت، بعضی وقت ها باید فقط برای یک دلیل رفت حتی اگر هزار و یک دلیل برای ماندن وجود داشته باشد، سرش را پایین انداخت و به سمت خانه حرکت کرد درست مثل کسی که یک عقاب دم طلایی دیده باشد. آن روز را به خاطر سر درد تکراری که داشت به بدترین نوع ممکن به پایان رساند، نمی دانست چرا هیچ وقت نمی تواند با آن کنار بیاید چون او استاد کنار آمدن با هر چیزی هست. فردای آن روز با دلخوری دوستش همانی که همسایه اشان هست و ناراحتی او شروع شد، تا شب با اس ام اس به جون هم افتادند، البته او چند بار هم سعی کرد که با دوستش تماس مستقیم بگیرد که نتوانست. دوستش احساس می کرد که او باید ازش بخاطر ترک ناگهانی آن ها از آن ها عذرخواهی کند یا حداقل او این طور احساس می کرد، و ال که دیگر تصمیم گرفته بود تا وقتی که احساس نکرده است که کار اشتباهی انجام داده عذرخواهی نکند و او این احساس را نداشت. ال دلایل خودش را داشت و حتما دوستش هم دلایل خودش را داشت. شب شده بود و ال هنوز همان حال بدی را که با آن صبح را شروع کرده بود داشت، داخل رختخواب رفت و همانطور که به سقف چشم دوخته بود و فکر می کرد به خواب رفت. صبح که بیدار شد یک فکری توی سرش بود، احساس می کرد می تواند با این کار از این دل آشوبی که از دیروز صبح داشت رها شود. تلفن را برداشت و با این فکر که شاید این آغاز یک خداحافظی چند ساله باشد و شاید چند سال دیگر همه از این که چرا شروعش کرده بودند افسوس بخورند، خداحافظی که قبلا یک بار آن را تجربه کرده بودند، چند کلمه ای نوشت و آن را برایش فرستاد. یک نفس عمیق کشید و دیگر از آن حس بد خبری نبود، چند دقیقه ای را روی زمین دراز کشید بدون اینکه حتی لحظه ای را منتظر جوابی باشد.
نوازش باد خنکی که داشت پرده اتاق را در هوا تکان می داد، حس خوبی بهش می داد، آرام بلند شد و روی تخت نشست و سعی کرد از لحظه لحظه اش لذت ببرد. چشمانش را بست و به آن اتفاق فکر کرد، او هنوز هم خودش را مقصر نمی دانست ولی با این وجود ...
صدای باز شدن درب خانه از طبقه پایین آمد ولی او بی توجه به آن، داشت از نسیم خنک شبانگاهی کمال لذت را می برد.
نظرات ()